تبليغاتX
گربه ی ایرانی























گربه ی ایرانی

زان بوسه ناگزیر بود ساحل/زین بوسه نیز چاره ندارد دل

*از حال ما اگر می پرسی ملالی نیست جز دوری شما.

به چیزی احتیاج دارم که بهم انرژی بدهد.می دانم دقیقا چی،اما نیست...


* نبردی درونی.بین پخش کردن موزیک ویلن و پیانو در اتاق و نمناک شدن چشم ها...

یا گرفتن مچ خود و پخش نکردن.سکوت و... اشک نریختن.


* گربه ی سینما-تئاتر دو بچه ی کوچک آورده.یکی شبیه مادرش،از این سفید و قهوه ای ها. دیگری یک گلوله زغال است.هر دویشان یک وجب اند.موقع راه رفتن تاتی تاتی می کنند.امروز نشسته بودند پای یکی از معدود بوته های حیاط خلوت دانشکده.از مادرشان شیر می خوردند.هم پاهایم درد می کرد و هم وقت نداشتم.اما دلم می خواست بنشینم کف زمین و ساعت ها تماشایشان کنم.


*هیچ خوشم نمی آید از آن پسره سبزه رویی که تازگی ها می ایستد در بوفه و خودش را به آب و آتش می زند تا حرف هایی بیش تر از قیمت خوراکی ها بین مان رد و بدل شود.فهمیده گربه ها را دوست دارم و تازگی ها هی از بوفه می آید بیرون و برایم از وضعیت سلامت چشم بچه گربه ی سیاه حرف می زند.در عمرم آنقدر به کسی بی محلی نکرده بودم.


* صبر می خواهم،صبر!

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 7:47 PM توسط گربه ی ایرانی| |

اینایی که اسم گربه سرچ می کنند و به وبلاگ من می رسند... نمی دونم چی بگم بهتون.

فقط پیشنهاد می کنم یکم خلاقیت به خرج بدین.به چیزهای دور و برتون نگاه کنین. حتما چیزهایی پیدا می کنید که به عنوان اسم بذارید روی سگ و گربه ها تون.نمک، فلفل، پیازچه، باقالی (این اسمو گذاشته بودم روی گربه ی حیاط خلوت دانشکده سینما-تئاتر.حیوونی مریض شد عمرشو داد به شما! ازین گربه گل باقالیا بود) شنبلیله. تیله. یا حتی اسمای آدم،چراکه نه؟ مث فرزاد، مث حسنی (احیانا یاد کس خاصی که نیوفتادین؟!) ژیگو (نمی دونم کجا شنیدم.اسم یه چیز خوردنی بود نه؟). یا اسم دانشمند محبوب تون! ایــنـــشتین، نیوتون...! 

اگه اهل فیلم و کارتون هم هستین می تونین از نام کاراکتر گربه ای محبوب تونم کمک بگیرین.تام،گارفیلد،تاپ کت، فیلیکس...

یکم فکر کنین خلاصه...

راستی من متخصص گربه نیستم،رشته م هم هیچ گونه ارتباطی با حیوانات نداره،خرید و فروش گربه هم نمی کنم. فقط چون دلم به حال گربه های بدبخت و بیچاره ی تو کوچه خیابونای ایران می سوزه اسم این جا رو گذاشتم گربه ی ایرانی.همین.

پ.ن:شما نیستین پیغامای خصوصی این وبلاگو بخونید که! ملت اسم وبلاگو می بینن،فک می کنن من دلال گربه م!

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 8:17 AM توسط گربه ی ایرانی| |

چرا بیش تر مردم موقع شروع یادگیری یک زبان،اول از همه دوست دارند "فحش" یاد بگیرند؟!

کجای فحش دادن به یک زبان دیگه جذابیت داره؟!

آیا فحش دادن بدون این که دیگران -هم وطنان- بفهمند براشون خیلی حس هیجان انگیزی داره؟؟

نمی دونم چرا هر بار کسی ازم می پرسه چه زبان(ها)ی بلدم و من جواب می دم، همه بلافاصله با چهره ای مشعوف می پرسند "چه فحش هایی بلدی؟!" یا "بــــیـــپ به فلان زبان چی می شه؟!"

برای من "فحش" چیز کاربردی نیست! وقتی به یک کشور دیگه می رم ترجیح می دم چهره ای مودب و با فرهنگ از خودم و ملتم به دیگران عرضه کنم.دلیلی نمی بینم حتی به دوستان خارجی خودم فحش بدم. و سعی می کنم کاری هم نکنم که کسی بهم فحش بده.برای همین هیچ وقت در لغت نامه ی هیچ زبانی دنبال کلمات رکیک نگشته م و دلیلی هم ندیده م از معلم یا کسی بپرسم.

نمی دونم چرا افراد مذکور باور نمی کنند وقتی که در پاسخ به سوال شون می گم "هیچی!"


پ.ن: البته هیچی هیچی که نه.خود گذراندن دوره ی دبیرستان در مدارس ایران کافیه که هر نوجوانی هر چی که تا به حال بلد نبوده رو یاد بگیره.و این شامل فحش های انگلیسی هم می شه که خیلی از نوجوان ها و جوان ها مثل نقل و نبات به شوخی و جدی با چهره هایی حق به جانب بهم می گن.خواه ناخواه یه چیزایی بلدم!

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 6:50 PM توسط گربه ی ایرانی| |

تو مترو یک بند لواشک و دونات می فروشند و فروشنده هاش هم مدام روی "تازگی" و "ترشی" جنس هاشون تاکید می کنند.از مترو که در میام اول از جلو یه سوپر رد می شم که به درش دو ردیف پاستیل ترش سیبی زده. بعد از جلو شاورما که بوی کباب ترکی و ادویه ی مست کننده ای راه میندازه در پیاده رو عبور می کنم. بعد می رسم به ساندویچی هایدا.که همیشه چند نفری ساندویج به دست جلوش ایستاده ند و مشغول گاز زدن هستند.دیوار به دیوارش آبمیوه و بستننی فروشی هایداس که بستنی های میوه ای رنگ وارنگ توی یخچالش، از جاش برجسته زده بیرون1. بعدش باید برم اون ور خیابون شریعتی.و از جلوی یه میوه فروشی رد بشم که بسته های توت فرنگی قرمزش به طرز هوس انگیزی چشمک می زنه.بعد هم یه سوپر دیگه با قفسه بندی بسته های چیپس و پفک نزدیک درش.و خان آخر هم کافی شاپ-فست فود لیمو ترشه که دیدن آرم لیموترش خالیش روی ون زرد رنگ مخصوصش دهن آدمو آب میندازه...

می بینید من چه آدم قوی و با اراده ای هستم که هر روز دست خالی از جلوی همه اینا رد می شم؟! و بدون خریدن و خوردن کوچک ترین خوراکی می رم خونه... به مقصد هم که می رسم فقط یه شام کوچیک و سبک می خورم.با خودم طی کرده م که برده ی شکم نباشم! می دونین؟کاری که من می کنم،سختیش از صدتا روزه بدتره! من که مثل بعضی ها (منظورم شخص خاصی نیست،همش چند میلیون ایرانیو می گم) روزه نمی گیرم که نصفه نیمه برم سرکار،یا از صبح بگیرم بخوابم تا عصر، همه ی رستوران ها و خوراکی فروشی ها هم بسته باشه و هیشکی هم جلوم هیچی نخوره که یه وقت من هوس نکنم، بعد تازه عصری بیدار بشم،بشینم تا خرخره بخورم تا صبح فردا! حالا بگین کدوم کار سخت تره!


حرف حساب.

1-اینایی 11 ماه سال رو مثل چی می خورن (حیفم اومد بگم گاو!) بعد یه ماه مثلا روزه می گیرن و فواید روزه و آثار سلامت بخشش رو بهانه می کنن... هر جور راحتین.ولی من که غذای روزانه م یک سوم غذای یه به اصطلاح روزه دار هست دلیلی نمی بینم 11 ماه از پرخوری خودمو بکشم،یک ماه از مثــــلا کم خوری.

2-خیلی مهم بود که چنین مطلبی رو در ماه رمضون ننویسم.اون ایام جوّ  "شرم بر تو،توهین به مقدسات؟!!"می گیره همه رو. یهو همه یاد جانماز و قرآن هاشون می افتند که یک سال تو کمد خاک خورده.

3- هزار بار گفته م،هزار بار دیگه هم می گم.در اون ماه هرگز با کسی بعد از غروب معامله نکنین.بسیار زیاد دیده م معاملات و خرید و فروش هایی که بعد از افطار انجام می شه،و توش پر از دروغه و دروغ و دروغ.جالب این که طرف معامله بیش تر کسانی بوده ند که همیشه ریش و دست شون از وضو خیسه...ای تو روح هرچی آدم نمای دو رو و پر از ریاست!

4-قبلا شماره ی 3 رو در پست دیگه ای در ماه رمضون نوشته بودم و خانم مثــلا متدینی پیغام گذاشته بود "از کجا حرف می زنی؟ما که تو شهرمون ازین خبرا نیست." خیلی دلم می خواد به امثال این خانم بگم شما چشماتون بازه؟ حقایق رو می بینین؟ یا محو تماشای رسانه ی صداوسیما شدین و هر سمی رو که به اذهان تون تزریق می کنن باور می کنین؟

5-قصد توهین نیست.بر منکر حقایق لعنت!

6-هر جور راحتین!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:44 PM توسط گربه ی ایرانی| |

آموزش چیز جالبیه.آدم خودش موقع آموزش دادن کلی یاد می گیره.

و یک کشف تازه و برای خودم عجیب!

فهمیدم که در امر آموزش اســـتادی بس صبور می باشم! از خودم هرگز چنین انتظاری نداشتم.


پ.ن: نمی تونم بگم وقتی از کار برمی گردم چقدر خسته م.بابا ساعت کار چهار ساعت-پنج ساعت... ده ساعت کار بدون آنتراکت؟؟ و باورتون می شه بگم با این حال نمی فهمم زمان چطور می گذره؟ فقط یهو احساس می کنم دارم بیهوش می شم و با تعجب می بینم ده شب شده و باید بدو بدو برگردم خونه.


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 0:57 AM توسط گربه ی ایرانی| |

در عجبم که خدا چجوری تا حالا از تنهایی دق نکرده.
کسی چه می دونه...

شاید وقتی بچه بودیم درست فکر می کردیم.

و وقتی بارون میاد،خدا داره گریه می کنه...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:13 AM توسط گربه ی ایرانی| |

آفتاب مث یه ریسمون می افتاد رو سرم...

متنفر بودم ازین ریسمون

که نه می شد ازش بالا رفت...

نه می شد خودتو باش دار بزنی...


مونولگ صدسال پیش از تنهایی ما.

با بازی سیامک صفری.کافه تئاتر شهر.


پ.ن: غمگین و بی تابم.برای خودمم معلوم نیست از چی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 PM توسط گربه ی ایرانی| |

مث این مردای خونه که از صب می رن بیرون نون دربیارن و شب دیروقت میان.

ازین وقتایی که از سرکار میای خونه، از خستگی همه دست و پات درد می کنه، اشتها نداری شام نمی خوری، بعدش انقد خسته ای که حتی نمی تونی مث شبای دیگه تا صب بشینی پای فیسس بوق بازی. 

 دلت می خواد مث یه بابای خوب ساعت 11 شب بگیری بخوابی تا صب دوباره بری سرکار!

فقط مساله ش اینه که تو نه بابایی،نه نونی درآوردی، نه کسی هس که بت خسته نباشید بگه! فردا هم معلوم نیس بری سرکار یا نه!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:23 AM توسط گربه ی ایرانی| |



اگه مگ نت های روی یخچال بشکنند یا خراب بشند

اگه عسلی چوبی پایه ش از جا در بیاد

اگه فیش های ویدیو و ماهواره مشکلی پیدا بکنه

اگه مجسمه محبوب مامان از وسط بشکنه

اگه دستگیره در کشوی میز چوبی از جا کنده بشه

اگه پیچ هر وسیله ای که پیچی باشه شل بشه (!)

اگه یه میز یا صندلی یا حتی شمعدون رنگش بره

و اگه کلید-پریز ها از جاشون دربیان...


همه ی اینا رو من درست می کنم! بعله، به قد و قواره ی ریزه میزه و ظریف من نگاه نکنید، من خودم یک پا مهندس خونه م! اگه منو توی خونه نداشتند تا حالا صددفعه کل خونه از هم وارفته بود!! ...بابام؟ نه اون تخصصش اینه که وقتی ساعت های دیواری خواب می مونند باتری شونو عوض کنه! اونم علتش اینه که من قدم به ساعت های دیواری نمی رسه و حوصله ندارم صندلی بذارم زیرپام و برم بالا! بارهای سنگین؟ به اونم عادت دارم. ناسلامتی سه سال رفتم هنرستان و هی مجبور شدم هر روز باروبنه ی سنگین لوازم نقاشی و حجم سازی و غیره رو بذارم روی کولم و برم مدرسه(خب همین کارا رو کردم کمرم عیب کرده تو این سن دیگه)....پس چرا گاهی می گم نمی تونم فلان کارو بکنم و تو انجامش بده؟ چرا گاهی بارم رو می دم دست کس دیگه تا برام بیاره؟...خب هیچی.فقط یه وقتایی دلم می خواد خودمو برای کسی لوس کنم و ببینم کسی برام کاری انجام می ده.ببینم اهمیت دارم،همین!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:32 PM توسط گربه ی ایرانی| |

چی گوش نواز تره؟

از موسیقی ملایم فرانسوی موقع نقاشی.

از موسیقی قدیمی ایتالیایی توی ماشین.

از فریاد خواننده ی فلامنکو و ضربات کاخن.

چی دوست داشتنی تره؟

از ردیف کردن قلم موهای ریز سر گرد شیشه ای،کنار لیوان آب.

از تماشای سینما پارادیزو.

از تعظیم جلوی تماشاچیانی که برات کف می زنند وقتی بازیگر هستی.

از خروج از سالن پس از دیدن یه تئاتر عالی و لبخند رضایت.

چی آرامش بخش تره؟ و قشنگ تر؟ و دوست داشتنی تر؟ و گوش نوازتر؟

از یافتن یه شونه ی گرم.

از دست کشیدن به یه صورت ته ریش دار و لبخند زدن.

و در گوش نجوا کردن و نفس کشیدن...

همراه با بوسه ای کوچک و پنهانی برگونه...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:45 AM توسط گربه ی ایرانی| |

Design By : Night Melody